|
روزها در گذر است. مي گذرند روزهاي تنهاييي و غربت
هيچ فريادرسي نيست بي کسي فرياد ميکند اما دريغ از نيم نگاهي آواره ترين دقايق چه سخت مي گذرد در اين غربت بي کسي تنهايي بيداد ميکند،چه سرداست اين روز غم انگيز پاييزي چه غريبانه گذشت در آن هنگام که بادهاي بي سرانجامي مي وزيد چه کسي باور مي کرد مرگ نا به نگامش را صدايش همچنان در گوشم مي پيچد چگونه باور کنم نبودنش را اشک در چشمانم حلقه وار می رقصد و من همچنان در گمانم. با نگاهی تاسف بار به گذشته می نگرم و اشکهایم با بغضی دردناک در گونه هایم جاری می شوند و در لبانم می میرند پاييز هميشه نشوني از بي کسي و تنهايي هاست آفتاب از لا به لاي شاخه هاي در هم تنيده درختان تنومند قبرسان صورتم را نوازش مي داد گويي مي خواست هم دردي کند صداي کلاغهاي سياه پوش هميشگي قبرستان، بوي برگهاي نيمه سوخته پاييزي،ونسيم سرد و بي روحي که مي وزيد خبر از تنهاييش ميداد....
بر درخت اقاقیا تكیه میدهی
پر از حرف تمناست اين دست هاي خسته و اين دل شكسته چه پر سكوت صدا مي شوم در رقص شاخه هاي پر تنش دوران براي لحظه اي آسماني شدن براي لحظه اي فوران كسي چه مي داند؟ سهم دست هاي من پيروي از آسماني ترين واژه ها بود يا كف دستانم پر از خط و خطوط تنهايي... ولي هر چه هست... تو... فقط تويي كه با مايي...
پنجره رو وا كن بخون از عشق و از اميد ازگل سرخ و عطر ياس از كبوتراي سپيد پنجره رو وا كن... عشقو صدا كن... غمو رها كن... عشقو صدا كن... غمو رها كن... عشقو صدا كن... غمو رها كن... عشقو صدا كن... غمو رها كن... غمو رها كن ... غمو رها كن ... غمو رها كن ... غمو رها كن ... غمو رها كن ... غمو رها كن ... خورشيد خانم طلوع كنين تا اين شب اينجا نمونه... |
About
Home
|